داستان
دزد و خورجینش (بر اساس داستانهای عامیانه):
دزدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود.دزدخورجینی
راکه با خود داشت روی زمین انداخت تااثاثیه ی خانه را در آن بگذارد و
ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجین
برگشت تا آن را بردارد و برود.در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی
خورجین او خوابید.دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی
دارم من ، چیزیبدست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم ! سپس به راه
افتاد تا برود. صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون
رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید.دزد ایستاد و بهصاحب خانه
گفت:من زیر انداز برای تو آوردم و حالا در را باز می گذارم شاید دیگری رو
انداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد.!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 19:0 توسط علی ریوندی
|
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود/گاهی نمیشود که نمیشود/گاهی هزار دعا بی استجابت است/گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود/گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست/گاهی تمام شهر گدای تو میشوند.