اگر شيري اگر ببري اگر گور **** سرانجامت بود جا در ته گور

 

دلي ديرم خريدار محبت **** کزو گرم است بازار محبت

لباسي بافتم بر قامت دل **** ز پود محنت و تار محبت

 

دنيا خوان بود و مردم ميهمان بي ***** امروز لاله بي فردا خزان بي

سيه چالي کنن نامش نهن گور *** بمو واجن که اينت خانمان بود

 

 

فلک برهم زدي آخر اساسم زدي بر خمره نيلي لباسم

اگر داري برات از قصد جانم بکن آخر از اين دنيا لباسم

 

 

كوتاه ها با هم اند و تنهايند

هم چو ما با همان تنهايان»

 

 

من آن ابرم که مي خواهد ببارد

دل تنگم هواي گريه دارد

دل تنگم غريب اين در و دشت

نمي داند کجا سر مي گذارد

 

نيکي و بدي که در نهاد بشر است

شادي و غمي که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است

 

 

در دايره اي که آمدن ،رفتن ماست

آن را نه بدايت نه نهايت پيداست

کس مي نزند دمي در اين عالم راست

کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

 

دلي دارُم دلي ديوانهَ دارُم

هواي دختر ِ ابيانه دارُم

اگر ابيانه اي با مو بسازه

عجب گنجي در اين ويرانه دارُم

 

درون ساز دل زير و بمي تو

دل ديوانه ام را عالمي تو

نيازي هم ندارم نازنينم

فقط در پيش چشمانم کمي تو

 

 

جز آستان توام درجهان پناهي نيست

سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست

عدد چوتيغ کشيد من سپر بيندازم

که تيغ ما بجز از ناله اي وآهي نيست

 

اي دوست قبولم کن و جانم بستان ........

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

 با هرکه دلم قرار گيرد بي تو ............

آتش به من اندر زن و آنم بستان